” تازه كارش را شروع كرده بود كه از دور مي بينمش؛ در حالي كه كارنامه ام را در دست گرفته ام و به طرفش مي دوم. نمره ها و كلمات داخل كارنامه، با او در مورد دخترش حرف مي زنند، دختري كه چون ستاره اي دنباله دار در آسمان نيلگون علم مي درخشد و بهترين سرنوشت ها برايش رقم خورده است.
گاهي اوقات او را نمي يابم. به خانه باز مي گردم و از مادر مي پرسم كه او واقعا آنجا هست يا نه. با پاسخ مثبت مادر، دوباره بر مي گردم. گامهايم را آهسته بر مي دارم تا او را در حالي كه با بازوان قدرتمندش، قبري را مي كَند و در آن فرو رفته استو هر چند ثانيه يك بار بيلي از خاك به بيرون پرتاب مي كند، بيابم.
هرگاه چشمش به من مي افتد، دست از كار مي كشد، سيگاري روشن مي كند و مي گويد:«بگو، گوشم با توست دختر جان!» من تمام نمراتي را كه در طول امتحانات از زبان لاتين، فرانسه و انگليسي گرفته ام، بلند بلند مي خوانم. تمام نمرات همچون سنگ هاي عقيقي مي درخشد: پانزده، شانزده، هفده از بيست! تنها دو نمره ضعيف در كارنامه ام ديده مي شود كه چون دو نقطه تاريك از روشنايي آن مي كاهد: رياضي و علوم تجربي. تنها درسهايي كه او برايش اهميت دارد و فقط در مورد آنها اظهار نظر مي كند. سپس بدون آنكه لبخندي بزند، بيل را بر مي دارد و به كار خود ادامه مي دهد. مي كَند و مي ريزد، و حرفهاي سنگدلانه اش نيز همين تاثير را در من مي گذارد؛ روحم را مي كَند و هر بار بعد از هر امتحاني، قسمت بيشتر خاك مرغوبش، قسمت بيشتر شور و نشاطش را بيرون مي ريزد؛ اما اين گودال اينگونه كه به نظر مي آيد، گودالي بي انتهاست.
اشك در چشمانم حلقه مي بندد، ولي او نمي بيند و البته من نمي گذارم سعادت ديدن اشكهايم نصيبش شود. اشكها را پنهان مي سازم و آنها را درآشپزخانه، در كنار مادر كه به انتظارم نشسته است خالي مي كنم. مادر مرا همچون دختربچه اي خردسال ـ كه ديگر آن دوران را گذرانده بودم ـ به آغوش كشيد. نوازشهاي گذشته اش بيشتر مورد علاقه ام بود، آن زمان كه گيسوان بلندي داشت و هنگامي كه مرا در آغوش مي گرفت، موهايش همچون آبي تازه و خنك به صورتم طراوتي خاص مي بخشيد.
مي دانستم پدر گرفتار بيماري سختي است. در زندگي چند نوع بيماري را مي توان يافت، به طور مثال بيماري مادرم اين است كه هيچگاه چيزي را جدي نمي گيرد. اين بيماري هيچ خطري ندارد و هيچ كدام از موارد حياتي زندگي را تحديد نمي كند، اما پدرم بيماري درمان ناپذيري دارد به نام بيماري «كمال گرايي»! همه چيز بايد بهترين باشد و آن بهترين هيچ وقت وجود ندارد… هيچ وقت. اما اين بيماري غير قابل تحمل است و من پس از يك سال، متوجه اين جريان مي شوم. ديگر دوان دوان به سويش نمي روم. پس از اين كه كارنامه ام را مي گيرم، آن را روي كمد پرتاب مي كنم و ديگر اهميتي به توضيح و تفسيرهايش نمي دهم؛ توضيح و تفسيرهايي كه از قبل قابل پيش بيني است. “
ديوانه وار
اثر جاودانه كريستين بوبن
ترجمه سيد حبيب گوهري راد، انتشارات رادمهر
خارجي، عصر، مركز تجاري گلستان
با وجودي كه ساعت 7 بعد از ظهر بود ولي از آسمون آتيش مي باريد و تو اون هواي داغ وقتي چشمون افتاد به بستني فروشي، به هم يه نگاه كرديم و نيشمون تا بناگوش باز شد. آيس پك هم شد بستني؟! فالوده شيرازي رو با بستني زعفرونيِ كنارش، بچسب!
داخلي، عصر، مركز تجاري گلستان
سرتو كه مي گردوني همه جا پُره از تبريك روز پدر، همه مغازه ها مي خوان توجهتو به سمت خودشون جلب كنن. من نمي خوام. دور حوض جاي خوبيه واسه نوش جان كردن فالوده شيرازي كه داره باهامون حرف مي زنه، ولي شلوغه … همه هم لنگاشونو قدِ دروازه قزوين باز كردن. يه پيرزن و مرد پيرش (با يه دوربين عكاسي كه از گردنش آويزونه)؛ اونايي كه بغلشون بودن پا مي شن. نمي دونم بايد براي چيز به اين كوچيكي هم خدا رو شكر كرد يا نه؟ اهميتي نمي دم و به جايي كه نصيبمون شده و فالوده فكر مي كنم. به نظر مياد پيرزن هم با من موافقه، چون به محضي كه نشيمنگاهمون دور سنگي حوض رو لمس مي كنه، در حالي كه نگاهش رو از ما به مرد پيرش ميندازه، ميگه: “فالوده مي خوريد برم بگيرم؟”
داخلي، عصر، مركز تجاري گلستان
آخرين تكه هاي آب شده وجود فالوده شيرازي و بستني زعفروني كنارش رو بدون توليد صدا سر مي كشم. آرزو خيلي وقته كه كارش تموم شده، من حتي نفهميدم كِي سَر كشيدش؟؟ يعني من دچار بي تفاوتي شدم؟ خيلي الكي ياد سهراب مي افتم: “دچار يعني عاشق، و فكر كن كه چه تنهاست، اگر كه ماهي كوچك، دچار آبي درياي بيكران باشد…”
كنار هم نشستيم، فكرامونو، بلند بلند به سمت گوشاي اون يكي نشونه ميريم ـ يه دوئل فكري. مرد پير سوژه خوبيه كه فكراي بلند بلندمون رو با محوريت اون شروع كنيم. الان نزديك نيم ساعته كه پيرزن رفته و مرد پيرش به خيال بستني اينجا به مردم خيره مونده. ما هم زير زيركي مرد پير رو نگاه مي كنيم. ازش خوشم اومده، از خودش با دوربين عكاسي كه آويزون گردنشه، از نگاه خيره اش.
داخلي، غروب، مركز تجاري گلستان
آرزو منو به فكر فرو برده يا من خودم رو به زور در چيزايي كه بهم گفت فرو كردم؟ اهميتي نداره، مهم اينه كه من از غرق شدن اونهم تو فكر و خيال لذت مي برم و چه خيالي بهتر از اوني كه آرزو دستمو گرفته باشه و پرت كرده باشه توش! دوسش دارم، هم آرزومو و هم … اين اون چيزي بود كه اون لحظه تمام وجودم، حسش كرد. كاش مي شد همون لحظه كه چيزي رو با تمام وجود حس مي كنيم در زمان دفن بشيم.
مرد پير با همراهش (!) به پيرزن، نه، اينطور كه پيداست دخترش، وصل مي شه. از اونور اين اتصال يكي بهش ميگه كه دارن تو رستوران غذا مي خورن (!؟!؟). خيلي راحت.
ــ من يك ساعته كه اينجام و جايي نرفتم، چون ممكن بود منو گم كنيد. من منتظرتون مي مونم، زودتر پاشين بياين.
اينو با اندكي تغيير لحن به اونور اتصال ميگه، يه جوري كه به نظر بياد عصبانيه. به اين فكر مي كنم كه عصبانيت عامل خوبي مي تونه باشه براي اينكه كسي رو وادار به انجام كاري كنه؟
پا مي شيم تا يه دوري بزنيم و بعد عازم خونه بشيم. هنوز هم غرقم. با عصبانيت از زمان مي خوام كه وايسه تا من توش دفن بشم. مرد پير داره هنوز خيره به روبروش نگاه مي كنه؟ به روبروش نگاه مي كنم شايد چيزي ببينم. چيزي نيست جز عبور انسانها از كنار هم…
خارجي، شب، محوطه خارجي مركز تجاري گلستان
بايد برگرديم خونه. اينو آسمون تاريك بهمون گفت و ما هم ازش اطاعت كرديم. جلوي در مركز تجاري كه مي رسيم آرزو توجه منو به چيزي جلب مي كنه. آشناست، چشم ميفته به دوربين عكاسيش و بعد به نگاه خيره اش. آره خودشه. همون مرد پير. اينجا چيكار مي كنه؟ الان حدود يك ساعتي از موقعي كه از كنارش رفتيم مي گذره. به نظر مياد كه به ترسش از اينكه نتونن پيداش كنن غلبه كرده و از اونجا پا شده اومده اينجا دم در نشسته. هنوز به روبروش خيره مونده و هنوز هم فقط ميشه عبور انسانها رو از كنار هم، روبروش ديد.
از آرزو مي پرسم: آجي، يعني ميشه آدمو تو اين سن بذارن سرِ راه؟؟
داخلي و خارجي، هميشه، ايران
از اونموقع كه به دنيا ميايم بهمون مي فهمونن كه پدر يعني كسي كه بايد بهش احترام گذاشت و دوسش داشت. مدرسه كه ميريم اولين جمله اي كه ياد مي گيريم اينه: بابا آب داد.
بچه كه هستي بابات واست مي شه يه اسطوره، يكي كه دوسش داري، يكي كه همه چي و همه كس وادارت مي كنن كه بهش احترام بذاري… بابات واست مي شه يه تنديس، پر از صفتاي خوب و زيبا و تويي كه جلوش زانو مي زني و از ته قلب دوسش داري و خوشحالي از اينكه كه يكيو داري به اسم بابا و اين تصور واقعا لذت بخشه … تصور داشتن پدري كه دوسش داري و اونم دوسِت داره.
وقتي كه ديگه بچه نيستي (چي هستي پس؟!!) تنديسي كه ساخته بودي يا برات ساخته بودن ميشكنه، مي فهمي كه تمام اين مدت يه مجسمه رو دوس داشتي و اونم يه فرزندي كه توي روياهاش مي ديده و اون فرزند رويايي “تو” نيستي! اونموقع است كه واسه اثبات دوست داشتن پدرت به يه روز واصل مي شي، (چون نمي توني اونجوري كه اون مي خواد دوسش داشته باشي) كه خيلي وقتها هم اگه تابلوهاي توي خيابون و تلويزيون مدام با جملات مسخره مُجريش تو كله ات نكنه، يادت نمونه. روزي كه يه جوراب (!) يا امثال اونو كادو كرده يا نكرده، ميديدم به تنديسمون و تُفمون رو مي چسبونيم بهش، دستمانو حلقش مي كنيم و مي گيم: “بابا خيلي دوســــِت دارم. روزت مُباررررك!” و از اينكه اينقدر تهوع آوريم و دروغامونو رو اين و اون بالا مياريم لذت مي بريم و به خودمون مي باليم.
از اونموقع كه به دنيا ميايم تا وقتي كه پرتمون مي كنن تو قبر، در حال ساختن اسطوره ها و مجسمه هامون هستيم. مجسمه هايي كه خودمون بعدا مي شكنيمشون و البته اين ديگران هستند كه مقصرند و سزاوار سرزنش. ديگراني كه خودشون هم مجسمه مي سازن و ميشكنن و اونا هم بقيه رو سرزنش مي كنن. هيچوقت از خودمون نپرسيديم: باباااا آخه مگه ما كي هستيم؟!! ميكل آنژ؟؟؟؟!!! (هرچي كه مي گذره بيشتر به عمق اين جمله كه ميگه: “هنر نزد ايرانيان است و بس” پي مي برم)







آرمانگرایی یا تام گرایی به فرد انگیزه میده…..اما باید مشخص بشه که دقیقا چی می خوای؟؟؟نباید بلند پروازی کرد….
آره….ایرانیها یا شاید همه انسان ها در طول زندگی خطوط قرمز زندگی براشون کمرنگ میشه…..دیگه استقرا در معادلات اجتماعی جای نداره….همه چیز و همه کس در ارتباط با هم تعریف می شوند….به واقع دیگر چیزی به ارث نمی رسد….باید به جای برسیم که قبول کنیم سرزنش دیگران فقط توجیهی برای ناکامی هاست….
اصلا حال ندارم فلسفه ببافم…نميدونم تقصير کيه؟ما يا والدينمون يا اين کلمه که تازگيا مد شده
به نام اجتماع…در هر صورت تنها اين رو ميدونم که اين روزا هيچی سر جاش نيست.و با اين نام گذاری
روزا هم چيزی عوض نميشه…من خيلی بدهکارم با کادو و اين حرفا هم کارم راه نميافته.
مثل هميشه عالی بود.
به نظر من از نظر ساختار نوشتاري از قالب و استخوان بنري مناسبي بر خوردار نيست و از سبك و قالب مناسبي بر خوردار نيست.
موضوع جالبي دارد اما پردازش خوبي بر روي ان انجام نشده.ميشد از موضوع بيماري در ابتدا استفاده كرد تا فضاي بيشتري براي مانور به وجود بيايد.
در كل خام و نپخته بود.سعي كن اول تو ذهنت مشخص كني كه اصلا چي مي خواي بعد شروع كن به نوشتن.