نوشته‌ها برچسب زده شدند‘جامع التمثيل

25
جولای
08

همیشه پای یك زن در میان است!

هميشه پاي يك زن در ميان است!

هميشه پاي يك زن در ميان است!

«مردان بازیچهٔ زنانند و زنان بازیچهٔ شیطان.»

ویكتور هوگو

آورده اند كه مردی بود پیوسته تفتیش مكر زنان می كرد، و او مردی فاضل و دانشمند و جامع علوم بود، و همیشه احتیاط از مكر زنان می كرد و ایشان را محل اعتماد ندانستی و اعتماد بر قول ایشان ننمودی و گفتی زن چه وجود دارد كه مكرش چه باشد؟؟ و زنان ناقص عقلند.

كتابی تمام كرده بود از مكر زنان و آن را «حیلة النساء» نام كرده بود. هر كجا از مكر زنان دیده یا شنیده بود در آن جمع نموده بود و همیشه در جستجوی حیله زنان بود.

در اثنای سفر به قبیله بنی اسد رسید و چون شب بود، نزدیك آن قبیله فرود آمد و بر خانه یكی از آنها رفت كه صاحبخانه در خانه نبود. ناگاه زنی از آن خانه بیرون آمد در نهایت حسن و جمال و نهایت غنج و دلال (=ناز و كرشمه) كه از روی زیبای او خورشید رشك می برد.

آن زن دید جوانی غریب بر در خانه او فرود آمده. پیش رفت و سلام كرد. آن مرد جواب سلام باز داد و مرحبا گفت و چون زن را مثال گل شكفته دید، گفت: ای زن مهمان دوست داری؟

گفت: مهمان هدیه خداست، چرا دوست ندارم؟ شفقت كن و به درون خانه در آی. پس او را به خانه برد و ماحضری كه داشت بر طبق اخلاص نهاده، گفت: رسیده، رسیدهٔ خود خورَد.

پس از خوردن پرسید: ای زن مهمانداری از كه آموختی؟

گفت: از آنجا كه حضرت رسول (ص) فرمود: «مهمان دلیل بهشت است»

آن مرد تعجب نمود كه زنی به همه جهت آراسته بود.

پس آن زن به كار خود مشغول شد و آن مرد به مطالعه كتاب مشغول گردید.

زن پرسید: این چه كتاب است كه به جهد تمام مطالعه می كنی؟

آن مرد به میل تمام، نگاهی به زن كرد و خندید و گفت: نام این كتاب «حیلة النساء» است كه جمع كرده ام.

چون زن این سخن بشنید، خندید و گفت: ای مرد! عجب كاری كرده ای. مثَل تو مثَل آن مردی است كه آب دریا را به غربال پیمانه می كرد؛ اگر مشتی از آب دریا برداری از آن چه كم می شود؟ ای برادر! از مكر زنان شیطان عاجز است! عبث خود را رنجه مدار و در عوض اوقات خود را به طاعت و عبادت صبر كن.

چون این سخن بشنید، به فكر فرو رفت و حیران جمال و كمال آن زن شده بود كه ناگاه آن زن برخاست و به اتاق دیگر رفت و جایی معین كرد تا آن شب بخوابد.

روز دیگر زن پیش مهمان آمد و به شیرین سخنی گفت: ای خواجه! می خواهی شمّه ای از مكر زنان به تو نمایم تا بر تو معلوم شود از عهده این كار بر نمی آیی و كتاب بشویی؟ (=دست از كتاب نوشتن برداری؟)

گفت: ای نازنین! هرچه بگویی از شما می آید.

پس زن برخاست و به اتاق دیگر رفت و خود را بیاراست و مانند كبك خرامان بیامد و برابر او نشست و ناز و كرشمه آغاز كرد و به عشوه و غمزه، تیر ناز به كمان نیاز نهاده، به هدف سینهٔ مهمان راست كرده و شعرهای مناسب حال می خواند. چندانكه كه دل او را در بند كمند خون دید، دانست كه تیر به نشانه خورده، پس هنگامهٔ ناز و نیاز با او گرم كرد.

آن مرد عاشق و بی قرار و بی تاب گشته با خود گفت: من غلط كرده بودم كه اعتماد به قول و فعل زنان نمی كردم، زن به این خوبی و لطافت و نزاكت و زیبایی در جهان بوده است و من از این معنی غافل و از این فیض بی بهره بوده ام. پس محو جمال او شد و گفت: ای جان جهان و ای سرو روان و ای گلرخ پسته دهان و مونس دل و جان، ای خورشید تابان و ای شكر لب شیرین زبان:

مرا دل به جانیست بردی تو دل

ببردی دل و من بماندم خجل

بگو مرا چه باید كرد و سرانجام كار من چون خواهد بود؟

زن گفت: ای خواجه تو را چه واقع شده؟ تو مرد عاقل و دانشمندی و صاحب كتاب «حیلة النساء»، چرا سراسیمه شده ای؟

گفت:

پیش از این گر اختیاری داشتم ای جان من

چون ترا دیدم عنان اختیار از دست رفت

پس به عجر و زاری در آمده، اظهار عشق كرد.

در این سخن بودند كه كنیزی درآمد و گفت: ای بی بی! چه نشسته ای كه خواجه رسید!!

زن مضطرب شده از جای برجست و آرایش خود را بهم زد و به كناری كشید.

آن مرد چون این حال بدید، عشق از سرش بیرون رفت و گفت: ای جان من، چه واقع شده كه مضطرب شدی؟

گفت: شوهرم سه روز بود به شكار رفته بود و الحال آمده. هرگاه مرا در اینجا ببیند، البته هلاكم خواهد كرد.

چون این بشنید، بترسید و گفت: مرا چه باید كرد؟؟

زن گفت: برخیز و درد این صندوق رو و یك لحظه قرار گیر تا ببینم چه می شود. آن مرد میان صندوق رفت و زن در صندوق را قفل كرد و شوهرش رسید.

زن جلو شوهر رفت و دست او را گرفته، خندان به اتاق آمدند؛ زن و شوهر پشت به صندوق پهلوی هم نشستند و از هرجا سخن می رفت. یك مرتبه زن حركتی به صندوق داد و این بیت بخواند:

مزن در وادی مكر و حَیَل گام

كه از مكر زنان افتی تو در دام

شوهر گفت: چه واقع شده؟

گفت: بدان كه دیشب جوان غریبی بر در خانه ما فرود آمده بود. من آن را تكلیف كرده به خانه آوردم و آنچه مقدور بود از طعام برای او بردم و او را مرد دانا و فاضلی دیدم كه كتابی مطالعه می نمود. از نام كتاب پرسیدم؟ گفت: «حیلة النساء» است كه خود جمع كرده ام. من چون این سخن شنیدم، غیرتم به حركت آمد. گفتم: تو كی از عهده این كار بیرون می آیی؟ او تبسم كرد!

من گفتم: می خواهی شمّه ای از مكر زنان به تو نمایم. پس به اتاق دیگر رفتم و آرایش كرده آمدم و در پهلوی او نشستم (آن مرد در میان صندوق همه را می شنید و دلش به تپش آمده بود)

شوهر گفت: راست می گویی یا شوخی می كنی؟

گفت: دروغگو دشمن خداست.

شوهر گفت: پس آن مرد چه شد؟

گفت: چون او را دیدم به علم خود مغرور است، خواستم به او بنمایم كه مكر زنان به كتابها راست نیاید (= مكر زنان قابل شمارش نیست).

با او خلوت كردم و دلش را به ناز و عشوه بردم، هنوز مطلب تمام نشده بود كه تو آمدی و عیش او را مُنقَض كردی؛ و او را از ترس تو صندوق كردم! (آن مرد بیچاره كه در میان صندوق می شنید. آه از نهادش بر آمد و مثل بید بر خود می لرزید. نزدیك بود رشته حیاتش قطع شود. با خود گفت: الحال، پاره پاره ام می كند. و شهادتین به زبان جاری كرد!)

چون شوهر این سخن بشنید به جوش و خروش افتاد و گفت: كجاست ان نمك به حرام كه سزای او را بدهم؟ و بسیار غضبناك شد.

زن گفت: اضطراب مكن جای دوری نرفته، در همین جا حاضر است! شوهر شمشیر كشید و از سر غضب برخاست و به زن گفت: زودتر نشان بده تا او را قطعه قطعه كنم! (آن بیچاره در صندوق قالب تهی كرده بود!)

زن گفت: در صندوق است. بگیر كلید را و در آن بگشا و ببین.

زن و شوهر مدتی بود با هم جناغ بسته بودند و هیچكدام از دیگری نمی بردند. چون مرد در قهر (= عصبانیت) بود، جهان به چشمش تاریك شده و مطلقاً به یاد جناغ نبود و از روی غضب كلید را از دست زن گرفت كه صندوق را بگشاید.

زن فوراً گفت: یادم تو را فراموش! جناغ را باختی.

چون مرد این سخن را شنید، كلید بینداخت و گفت: لعنت خدای بر زن! شیطان صد سال در مكر زن نمی رسد. بارك الله ای مكاره، چه قِسم مرا بر غضب آوردی. باید شیطان شاگردی تو كند. و از سر آن داستان گذشت. گمان كرد كه آن گفتگو برای گرو بندی بوده و خاموش شد.

زن بر سر دلداری آمده، بر روی شوهر چون گل به شكفته آمده و نقل دیگر در میان آورد. روغن غازی به ریش شوهر مالید كه تا مقدمه (= داستان) مهمان از خاطر او بدر رفت و بعد از آن طعام آورده با هم خوردند. چون لحظه ای گذشت، به صحبت مشغول شدند.

سپس شوهر را به حمام فرستاد و قفل صندوق را بگشود و آن نیم مُرده را از تابوت بیرون آورده، پاره ای از شربت را در گلویش ریخت و گفت: ای برادر! هر چند تو مرد عاقل و كاملی و مصنف كتاب «حیلة النساء» باشی، كه بیش از من تتبُع (= دنبال كردن) نتوانی كرد. این شمّه را دیدی، اكنون به دانش خود مناز و به عقل خود مغرور مباش. و تو زنان را در نظر نمی آوری كه ناقص عقلند، دیده و دانسته خود را در مكر زنان گرفتار كردی. دیدی چگونه تو را در جوال كردم.

مرد گفت: حقّا كه شیطان شاگردی تو را نتوان كرد.

زن گفت: دیدی آنچه میان من و تو گذشته بود، همه را به شوهر خود گفتم و ترا باز از مرگ خلاص كردم. پس بدانكه هیچ مردی زن را محافظت نتواند كرد. اگر از ترس خدا نباشد هرچه خواهند كنند. ای برادر! مكر زنان از حد و حصر بیرون است و خدای تعالی در كلام خود فرموده: « از مكر شیطان مترسید كه در پیش مكر زنان ضعیف است.»

امید كه حق تعالی بندگان را از شر شیطان نگاه دارد. اما زنان نیك و پارسا و با عصمت نیز بسیار است؛ كه از ترس خدا، دائم به رضای شوهر باشند و در بلا و محنت و فقر شوهر صبر كنند.

الحال، ای برادر! رنج عبث مبر و اوقات خود ضایع مگردان و عمر خود را در عبادت صرف كن، كه فردای قیامت به كار تو آید. اگرچه زنان ناقص عقلند، اما همه زن برابر نیست. از جمع كردن مكر زنان ترا چه فایده؟؟ به غیر از آن كه وبال از برای خود حاصل می كنی و همین مثَل برای تو كافی است: «مكر زن ابلیس دید، بر زمین بینی كشید» اكنون به سلامت برو، كه جان مُفتی بدر بردی.

پس آن مرد از انجا بیرون آمد و كتاب را به آب شست و از پی تحصیل علوم شرعی رفت.

(جامع التمثیل، صفحه 359)

نتیجه گیری اخلاقی با خودتون!!!!




برگه‌ها

 

دسامبر 2009
ش ی د س چ پ ج
« مارچ    
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
262728293031  

قاب هاي دوست داشتني

love

Old Oak

Innocent

I'll feel when the wind blows

The Top Hat

going through.... III

More Photos