21
مارس
09

باهار . . .



باهار . . .

باهار . . .

باهار باهار ... [شاعر: محمّدعلي بهمني، خواننده: تورج شعبان] باهار باهار صدا همون صدا بود صدای شاخه ها و ریشه ها بود  باهار باهار چه اسم آشنایی! صدات میاد ... اما خودت کجایی؟ وا بکنیم پنجره ها رو یا نه؟ تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟ باهار اومد لباس نو تنم کرد تازه تر از فصل شکفتنم کرد باهار اومد با یه بغل جوونه عیده آورد از تو کوچه تو خونه حیاط ما یه غربيل باغچه ی ما یه گلدون خونه ی ما همیشه منتظر یه مهمون باهار باهار یه مهمون قدیمی یه آشنای ساده و صمیمی یه آشنا که مثل قصه ها بود خواب و خیال همه بچه ها بود آخ ... که چه زود قلک عیدی هامون وقتی شکست باهاش شکست دلامون باهار اومد برفارو نقطه چین کرد خنده به دلمردگی زمین کرد چه قدر دلم فصل باهارو دوست داشت واشدن پنجره ها رو دوست داشت باهار اومد پنجره ها رو وا كرد من و با حسي ديگه آشنا كرد
16
اوت
08

روز داوري – تاثير آخرالزمان گرايي مسيحي بر سياست

نويسنده: يان مك اوان ـ ترجمه: كاوه شجاعي

يان مك اوان(Ian Mac Ewan)، نويسنده شهير انگليسي و برنده جايزه بوكر (BOOKER) به خاطر رمان آمستردام در سال 1998. سال گذشته فيلمي از رمان Atonement (كفاره) او ساخته شد كه نامزد چندين اسكار شد. هفته نامه تايم كفاره را بهترين رمان سال 2002 معرفي كرده بود.

به اين عكس قرن نوزدهم نگاه كنيد: تك تك آدمهاي حاضر در آن بدون شك مرده اند. نه آن زوج ميانسال زنده اند، نه حتي آن كودك يا پرستارش. زندگي آنها دور طبيعي اش را طي كرده و همه رفته اند. اما در اين تصوير كم رنگ سياه و سفيد، آنها همچنان سرشان شلوغ است و فراموش كرده اند كه مرگي در كار است: حتما دخترك چاق به اسباب بازيهايش فكر مي كند و پدر در فكر پايان شراكت با يكي از دوستانش است. سوزان سانتاگ مي گويد: «عكسها معصوميت و آسيب پذيري زندگي هايي را نشان مي دهد كه به سمت نابودي در حركت اند.»

همه ما به مساله مرگ واكنش نشان مي دهيم؛ و اين نيرويي شكل دهنده در داستان حضور ماست: در كودكي گيجمان مي كند، در نوجواني واقعيتي تراژيك است كه انكارش مي كنيم، در دوران پر اشتغال بعد از آن، به كمك كار و ازدواج فراموشش مي كنيم و بالاخره در آخرين سالهاي عمر باعث بي خوابي مان مي شود و اين تناقض بنيادي است كه در ادبيات و هنر نمود پيدا مي كند: آنچه دوست داريم و آنچه عزيز دانسته مي شود دوام نمي آورد و اين كار ما و نوشته هاي ماست كه بيشتر از خودمان پايدار مي ماند. در اين بين اگر يك خودكشي برنامه ريزي شده هم نداشته باشيم نمي توانيم از تاريخ مرگمان مطمئن باشيم. البته مي دانيم اين تاريخ بالاخره فرا مي رسد، بدن ما از لحاظ بيولوژيكي طاقت زندگي بيشتر را ندارد. برآورد نحوه و زمان مرگ مشترك ما، پايان تمدن، سراسر پروژه انسان، البته كمتر از همه چيز قطعي است؛ ممكن است تا صد سال آينده رخ دهد و ممكن است تا 2000 سال ديگر اتفاق نيفتد و ممكن است با كندي قابل مشاهده اي رخ دهد، نه يك انفجار. ما اين را نمي دانيم، اما در سايه اين ناداني، اطمينان قدرتمندي از نزديكي به پايان وجود دارد. در طول تاريخ مردم خود را با پيش بيني تاريخ و نحوه نابودي در مقياس كامل «هيپنوتيزم» كرده اند و آن را مجازات كارهاي شرشان دانسته اند؛ پايان زندگي بر روي زمين، آخرين روزها، پايان تاريخ، آخر الزمان. بعضي از اين آخرالزمان گرايي هاي مسيحي خشونت گرا هستند و بعضي صلح طلب. اما همه بر پايان خشن تاكيد مي كنند و البته بر سياست تاثير جدي مي گذارند. يك ذهن آخرالزمان گرا ديگر گروه ها يا عقايد را مسئول واقعه مي داند، آنها را خوار مي شمرد و مي گويند كه از آتش رهايي نخواهند يافت. ذهن آخرالزمان گرا به حكومت مطلقه گرايش دارد، چون همه چيز را بي نقص مي خواهد.

هر كس كه به صورتي سطحي هم آخرالزمان گرايي مسيحي را بررسي كرده باشد نمي تواند نورمن كان را ناديده بگيرد. كتاب آمرانه او «در جستجوي هزاره» پتجاه سال پيش منتشر شد و از آن زمان بارها تجديد چاپ شده است. اين تحقيق در مورد گوناگوني جنبش هاي پايان دنيا در اروپاي شمالي قرن هاي 11تا 16 است. اين جنبش ها كه عموما از سمبوليسم كتاب مكاشفه يوحنا الهام گرفته اند، هميشه توسط يك پيشواي كاريزماتيك هدايت مي شوند كه عموما در طبقه صنعتگر معمولي رشد كرده يا كودكي اش را در فقر گذرانده و ايمان دارد كه بايد عده اي كشته شوند تا جهان آماده شود. هر گروه زماني را براي پايان دنيا پيش بيني مي كند، آن تاريخ مي آيد و مي گذرد و اتفاقي نمي افتد، اين يعني پايان كار گروه و پيامبر دروغين اش. با اين همه تنها چند سال بعد ماجرايي ديگر رخ مي دهد، اين بار از منطقه اي ديگر. اما همه شبيه به هم اند و پنج قرن پس از دوره مورد تحقيق كان، در ايالات متحده، كه چهار پنجم تحقيقات علمي دنيا در آنجا صورت مي گيرد و همچنان سرزمين فراواني و وفور نعمت است، ـ و سرزمين وفور نظرسنجي ـ اعتقادات آخرالزماني قرون گذشته به شدت قدرتمند است. 53 درصد مردم به نظريه داروين اعتقادي ندارند و 44 درصد آنها مي گويند كه مسيح در پنجاه سال آينده بازخواهد گشت تا درباره نحوه زندگي شان داوري كند. در ايالات متحده تنها 12 درصد از مردم به نظريه تكاملي داروين اعتقاد دارند. به طور كلي اين عقيده كه مصيبت ها و فجايع جهان را از بدي پاك مي كنند و با بازگشت مسيح در دوران زندگي ما، بالاخره دنياي مسيحيت عاري از تنش و درگيري مي شود بيشتر از هر جاي ديگر اين سياره در ايالات متحده ديده مي شود. در آمريكا گروه هاي مختلف به نزديك بودن آخرالزمان اعتقاد دارند: از حاشيه نشين هاي كم سواد گرفته تا آنها كه در دانشگاه درس خوانده اند و وضع مالي مناسبي دارند و بالاخره آنها كه در واشنگتن در كانون قدرت جا خوش كرده اند. (البته بايد مراقب نظرسنجي ها باشيم. خيلي اوقات نتيجه نتيجه دو نظرسنجي كه تقريبا همزمان برگزار شده هاند تا 30 درصد با هم اختلاف دارد، اين به شكل نظرسنجي و نحوه انتخاب گروه هاي پاسخ دهنده بر مي گردد). جي دبليو نلسون، دانشمند علوم اجتماعي مي گويد: «آخرالزمان گرايي در آمريكا همان قدر معمولي است كه مجسمه آزادي.» رونالد ريگان رئيس جمهوري پيشين آمريكا در 1984 گفته بود كه به مبحث قريب الوقوع بودن آرماگدون در انجيل علاقه فراواني دارد؛ به نزديك بودن جدال نهايي ميان خير و شر. با اين همه نبايد فكر كنيم همه آنهايي كه به نزديكي آرماگدون اعتقاد دارند دست روي دست گذاشته اند و پشت پنجره منتظر آينده نشسته اند؛ ذهن ـ بدون اينكه عمدي در كار باشد ـ هنرمندانه ميان اعتقادات ما خطوطي رسم مي كند؛ پس يك مادربزرگ مي تواند به بازگشت مسيح در دوران باقيمانده از زندگي اش ايمان داشته باشد، اما نگران تحصيل نوه هايش است و به گروه هاي محيط زيستي كمك مي كند تا جلوي گرم شدن زمين را بگيرند. اين مادربزرگ حتي ممكن است در انتخابات به حزب دموكرات هم راي بدهد و جالب اينجاست ايمان به آخرالزمان نه فقط در بين دينداران، كه در ميان سكولارها هم ديده مي شود؛ البته به نحوي ديگر. رد حال حاضر شمار زيادي از مردم هستند كه مذهبي به حساب نمي آيند اما معتقدند جهان به طور غير قابل اجتنابي به سمت نابودي پيش مي رود؛ اين پايان سريع دنيا ممكن است نتيجه يك جنگ اتمي يا گسترش ويروسي همه گير باشد يا با نابودي محيط زيست، رشد بي رويه جمعيت يا حتي برخورد يك سنگ آسماني به زمين رخ دهد. (البته نمي توان محيط زيست گرايان را جزء آخرالزمان گراها به حساب آورد؛ آنها نسبت به آينده اي هشدار مي دهند كه قابل اجتناب است، اگرچه در ميان آنها بدبيناني هم وجود دارند كه از آينده محتوم بشر حرف مي زنند.)

اعتقاد به «سرنوشت غير قابل اجتناب» هم در ميان مذهبي ها ديده مي شود و هم در ميان سكولارها؛ مذهبي ها به اين خوش بين اند و سكولارها با بدبيني به انتظارش نشسته اند؛ از ديد آنها اين جبر تاريخ است. هيتلر در «نبرد من» مي نويسد: » اگر مردم ما قرباني يهوديان ستمگري شوند كه شهوت خون و طلا دارند، سراسر زمين غرق خواهد شد… اگر آلمان بتواند خود را رها كند، مي تواند مردم زمين را از شر اين بزرگترين خطر رهايي بخشد.»

ماركسيست هاي اتحاد جماهير شوروي هم درگير آخرالزمان گرايي بودند؛ پيكار نهايي خشونت بار براي نابودي عاملان فساد، آن هم به دست پرولتاريا كه به نابودي دولت و آغاز دوران صلح منجر شد نوع ديگري از آخرالزمان گرايي سكولار به حساب مي آيد. 30 سال پيش ممكن بود خودمان را متقاعد كنيم كه آخر الزمان گرايي هاي غير سكولار پس از جنگ جهاني دوم بقاياي بي خطر عقايد قرون وسطايي هستند، اما حالا اوضاع فرق كرده است. وقايع خشونت بار سالهاي آغازين قرن بيست و يكم نشان از ورود بشر به دوراني دارد كه عقايد مذهبي متفاوت كمتر و كمتر پذيرفته مي شود و اين بر نحوه نگاه ما بر سياست هم تاثير مي گذارد. وقتي مسلمان و مسيحي نتوانند همديگر را تحمل كنند، چپ و راست هم با هم به مشكل اساسي بر خواهند خورد. آيا ممكن است بشر بالاخره با نگاهي دقيق به گذشته به اين نتيجه برسد كه آينده اي محتوم وجود ندارد؟ آيا ممكن است ما به اين نتيجه برسيم كه خودمان بوده ايم كه اوضاع را به اينجا كشانده ايم و هنوز هم براي زندگي فرصت هست؟ آيا ممكن است به اين باور برسيم كه بدبختي هاي ما زميني هستند و از آسمان نازل نشده اند؟ من خيلي هم بدبين نيستم. ما مي توانيم خودمان را نجات دهيم.

» مقاله اصلي و بدون سانسور كه در روزنامه گاردين با عنوان The Day of Judgment چاپ شده را مي توانيد در اينجا ببينيد:

25
ژوئیه
08

همیشه پای یك زن در میان است!

هميشه پاي يك زن در ميان است!

هميشه پاي يك زن در ميان است!

«مردان بازیچهٔ زنانند و زنان بازیچهٔ شیطان.»

ویكتور هوگو

آورده اند كه مردی بود پیوسته تفتیش مكر زنان می كرد، و او مردی فاضل و دانشمند و جامع علوم بود، و همیشه احتیاط از مكر زنان می كرد و ایشان را محل اعتماد ندانستی و اعتماد بر قول ایشان ننمودی و گفتی زن چه وجود دارد كه مكرش چه باشد؟؟ و زنان ناقص عقلند.

كتابی تمام كرده بود از مكر زنان و آن را «حیلة النساء» نام كرده بود. هر كجا از مكر زنان دیده یا شنیده بود در آن جمع نموده بود و همیشه در جستجوی حیله زنان بود.

در اثنای سفر به قبیله بنی اسد رسید و چون شب بود، نزدیك آن قبیله فرود آمد و بر خانه یكی از آنها رفت كه صاحبخانه در خانه نبود. ناگاه زنی از آن خانه بیرون آمد در نهایت حسن و جمال و نهایت غنج و دلال (=ناز و كرشمه) كه از روی زیبای او خورشید رشك می برد.

آن زن دید جوانی غریب بر در خانه او فرود آمده. پیش رفت و سلام كرد. آن مرد جواب سلام باز داد و مرحبا گفت و چون زن را مثال گل شكفته دید، گفت: ای زن مهمان دوست داری؟

گفت: مهمان هدیه خداست، چرا دوست ندارم؟ شفقت كن و به درون خانه در آی. پس او را به خانه برد و ماحضری كه داشت بر طبق اخلاص نهاده، گفت: رسیده، رسیدهٔ خود خورَد.

پس از خوردن پرسید: ای زن مهمانداری از كه آموختی؟

گفت: از آنجا كه حضرت رسول (ص) فرمود: «مهمان دلیل بهشت است»

آن مرد تعجب نمود كه زنی به همه جهت آراسته بود.

پس آن زن به كار خود مشغول شد و آن مرد به مطالعه كتاب مشغول گردید.

زن پرسید: این چه كتاب است كه به جهد تمام مطالعه می كنی؟

آن مرد به میل تمام، نگاهی به زن كرد و خندید و گفت: نام این كتاب «حیلة النساء» است كه جمع كرده ام.

چون زن این سخن بشنید، خندید و گفت: ای مرد! عجب كاری كرده ای. مثَل تو مثَل آن مردی است كه آب دریا را به غربال پیمانه می كرد؛ اگر مشتی از آب دریا برداری از آن چه كم می شود؟ ای برادر! از مكر زنان شیطان عاجز است! عبث خود را رنجه مدار و در عوض اوقات خود را به طاعت و عبادت صبر كن.

چون این سخن بشنید، به فكر فرو رفت و حیران جمال و كمال آن زن شده بود كه ناگاه آن زن برخاست و به اتاق دیگر رفت و جایی معین كرد تا آن شب بخوابد.

روز دیگر زن پیش مهمان آمد و به شیرین سخنی گفت: ای خواجه! می خواهی شمّه ای از مكر زنان به تو نمایم تا بر تو معلوم شود از عهده این كار بر نمی آیی و كتاب بشویی؟ (=دست از كتاب نوشتن برداری؟)

گفت: ای نازنین! هرچه بگویی از شما می آید.

پس زن برخاست و به اتاق دیگر رفت و خود را بیاراست و مانند كبك خرامان بیامد و برابر او نشست و ناز و كرشمه آغاز كرد و به عشوه و غمزه، تیر ناز به كمان نیاز نهاده، به هدف سینهٔ مهمان راست كرده و شعرهای مناسب حال می خواند. چندانكه كه دل او را در بند كمند خون دید، دانست كه تیر به نشانه خورده، پس هنگامهٔ ناز و نیاز با او گرم كرد.

آن مرد عاشق و بی قرار و بی تاب گشته با خود گفت: من غلط كرده بودم كه اعتماد به قول و فعل زنان نمی كردم، زن به این خوبی و لطافت و نزاكت و زیبایی در جهان بوده است و من از این معنی غافل و از این فیض بی بهره بوده ام. پس محو جمال او شد و گفت: ای جان جهان و ای سرو روان و ای گلرخ پسته دهان و مونس دل و جان، ای خورشید تابان و ای شكر لب شیرین زبان:

مرا دل به جانیست بردی تو دل

ببردی دل و من بماندم خجل

بگو مرا چه باید كرد و سرانجام كار من چون خواهد بود؟

زن گفت: ای خواجه تو را چه واقع شده؟ تو مرد عاقل و دانشمندی و صاحب كتاب «حیلة النساء»، چرا سراسیمه شده ای؟

گفت:

پیش از این گر اختیاری داشتم ای جان من

چون ترا دیدم عنان اختیار از دست رفت

پس به عجر و زاری در آمده، اظهار عشق كرد.

در این سخن بودند كه كنیزی درآمد و گفت: ای بی بی! چه نشسته ای كه خواجه رسید!!

زن مضطرب شده از جای برجست و آرایش خود را بهم زد و به كناری كشید.

آن مرد چون این حال بدید، عشق از سرش بیرون رفت و گفت: ای جان من، چه واقع شده كه مضطرب شدی؟

گفت: شوهرم سه روز بود به شكار رفته بود و الحال آمده. هرگاه مرا در اینجا ببیند، البته هلاكم خواهد كرد.

چون این بشنید، بترسید و گفت: مرا چه باید كرد؟؟

زن گفت: برخیز و درد این صندوق رو و یك لحظه قرار گیر تا ببینم چه می شود. آن مرد میان صندوق رفت و زن در صندوق را قفل كرد و شوهرش رسید.

زن جلو شوهر رفت و دست او را گرفته، خندان به اتاق آمدند؛ زن و شوهر پشت به صندوق پهلوی هم نشستند و از هرجا سخن می رفت. یك مرتبه زن حركتی به صندوق داد و این بیت بخواند:

مزن در وادی مكر و حَیَل گام

كه از مكر زنان افتی تو در دام

شوهر گفت: چه واقع شده؟

گفت: بدان كه دیشب جوان غریبی بر در خانه ما فرود آمده بود. من آن را تكلیف كرده به خانه آوردم و آنچه مقدور بود از طعام برای او بردم و او را مرد دانا و فاضلی دیدم كه كتابی مطالعه می نمود. از نام كتاب پرسیدم؟ گفت: «حیلة النساء» است كه خود جمع كرده ام. من چون این سخن شنیدم، غیرتم به حركت آمد. گفتم: تو كی از عهده این كار بیرون می آیی؟ او تبسم كرد!

من گفتم: می خواهی شمّه ای از مكر زنان به تو نمایم. پس به اتاق دیگر رفتم و آرایش كرده آمدم و در پهلوی او نشستم (آن مرد در میان صندوق همه را می شنید و دلش به تپش آمده بود)

شوهر گفت: راست می گویی یا شوخی می كنی؟

گفت: دروغگو دشمن خداست.

شوهر گفت: پس آن مرد چه شد؟

گفت: چون او را دیدم به علم خود مغرور است، خواستم به او بنمایم كه مكر زنان به كتابها راست نیاید (= مكر زنان قابل شمارش نیست).

با او خلوت كردم و دلش را به ناز و عشوه بردم، هنوز مطلب تمام نشده بود كه تو آمدی و عیش او را مُنقَض كردی؛ و او را از ترس تو صندوق كردم! (آن مرد بیچاره كه در میان صندوق می شنید. آه از نهادش بر آمد و مثل بید بر خود می لرزید. نزدیك بود رشته حیاتش قطع شود. با خود گفت: الحال، پاره پاره ام می كند. و شهادتین به زبان جاری كرد!)

چون شوهر این سخن بشنید به جوش و خروش افتاد و گفت: كجاست ان نمك به حرام كه سزای او را بدهم؟ و بسیار غضبناك شد.

زن گفت: اضطراب مكن جای دوری نرفته، در همین جا حاضر است! شوهر شمشیر كشید و از سر غضب برخاست و به زن گفت: زودتر نشان بده تا او را قطعه قطعه كنم! (آن بیچاره در صندوق قالب تهی كرده بود!)

زن گفت: در صندوق است. بگیر كلید را و در آن بگشا و ببین.

زن و شوهر مدتی بود با هم جناغ بسته بودند و هیچكدام از دیگری نمی بردند. چون مرد در قهر (= عصبانیت) بود، جهان به چشمش تاریك شده و مطلقاً به یاد جناغ نبود و از روی غضب كلید را از دست زن گرفت كه صندوق را بگشاید.

زن فوراً گفت: یادم تو را فراموش! جناغ را باختی.

چون مرد این سخن را شنید، كلید بینداخت و گفت: لعنت خدای بر زن! شیطان صد سال در مكر زن نمی رسد. بارك الله ای مكاره، چه قِسم مرا بر غضب آوردی. باید شیطان شاگردی تو كند. و از سر آن داستان گذشت. گمان كرد كه آن گفتگو برای گرو بندی بوده و خاموش شد.

زن بر سر دلداری آمده، بر روی شوهر چون گل به شكفته آمده و نقل دیگر در میان آورد. روغن غازی به ریش شوهر مالید كه تا مقدمه (= داستان) مهمان از خاطر او بدر رفت و بعد از آن طعام آورده با هم خوردند. چون لحظه ای گذشت، به صحبت مشغول شدند.

سپس شوهر را به حمام فرستاد و قفل صندوق را بگشود و آن نیم مُرده را از تابوت بیرون آورده، پاره ای از شربت را در گلویش ریخت و گفت: ای برادر! هر چند تو مرد عاقل و كاملی و مصنف كتاب «حیلة النساء» باشی، كه بیش از من تتبُع (= دنبال كردن) نتوانی كرد. این شمّه را دیدی، اكنون به دانش خود مناز و به عقل خود مغرور مباش. و تو زنان را در نظر نمی آوری كه ناقص عقلند، دیده و دانسته خود را در مكر زنان گرفتار كردی. دیدی چگونه تو را در جوال كردم.

مرد گفت: حقّا كه شیطان شاگردی تو را نتوان كرد.

زن گفت: دیدی آنچه میان من و تو گذشته بود، همه را به شوهر خود گفتم و ترا باز از مرگ خلاص كردم. پس بدانكه هیچ مردی زن را محافظت نتواند كرد. اگر از ترس خدا نباشد هرچه خواهند كنند. ای برادر! مكر زنان از حد و حصر بیرون است و خدای تعالی در كلام خود فرموده: « از مكر شیطان مترسید كه در پیش مكر زنان ضعیف است.»

امید كه حق تعالی بندگان را از شر شیطان نگاه دارد. اما زنان نیك و پارسا و با عصمت نیز بسیار است؛ كه از ترس خدا، دائم به رضای شوهر باشند و در بلا و محنت و فقر شوهر صبر كنند.

الحال، ای برادر! رنج عبث مبر و اوقات خود ضایع مگردان و عمر خود را در عبادت صرف كن، كه فردای قیامت به كار تو آید. اگرچه زنان ناقص عقلند، اما همه زن برابر نیست. از جمع كردن مكر زنان ترا چه فایده؟؟ به غیر از آن كه وبال از برای خود حاصل می كنی و همین مثَل برای تو كافی است: «مكر زن ابلیس دید، بر زمین بینی كشید» اكنون به سلامت برو، كه جان مُفتی بدر بردی.

پس آن مرد از انجا بیرون آمد و كتاب را به آب شست و از پی تحصیل علوم شرعی رفت.

(جامع التمثیل، صفحه 359)

نتیجه گیری اخلاقی با خودتون!!!!

19
ژوئیه
08

خداحافظ خسرو …

خداافظ آقاي شكيبايي (اثر بزرگمهر سين پور)

خداحافظ آقاي شكيبايي (اثر بزرگمهر حسين پور)

واقعا چيزي نمي تونم بگم!!! تو اين مدت چقدر آدماي خوب رفتن … هنوز نادر نرفته بود كه خسرو هم … چيزي نميشه گفت جز اينكه: روحش شاد و يادش گرامي …

اين هم نامه خداحافظي رضا كيانيان … خداحافظ حميد هامون، خداحافظ رضا رضايي منش كيميا، خداحافظ آقاي صباحي خانه سبز، خداحافظ خسرو … خداحافظ … همين حالا …

سلام خسرو جان

بي‌خبر گذاشتي و رفتي. بدون خداحافظي!

دو هفته پيش هم كه آخرين جايزه‌ات رو گرفتي، روي صحنه لام تا كام حرف نزدي. از گوشه صحنه اومدي بالا و آروم جايزه‌ات را گرفتي؛ براي سي سال حضور پرشور و شوقت در سينمايي كه اين روزها چندان شور و شوقي در آن نيست.

فقط لبخند زدي و رفتي پايين و لاي جمعيت گم شدي. خوب اگه قرار بود بري و پشت سرت رو هم نگاه نكني، چند كلمه‌اي براي ما كه پشت سرت بوديم، حرف مي‌زدي!

يادمه وقتي آمدي رو صحنه، حالت خوب بود.

آخه يكي دو بار ديگه كه اين اواخر روي صحنه اومدي و ديدمت، حالت زياد خوب نبود. ولي اين دفعه، همه خوشحال شديم. فقط نمي‌دونستيم داري ميري. نمي‌دونم خودت مي‌دونستي يا نه. مي‌گن آدماي خوب قبل از رفتن، حال‌شون خيلي خوب مي‌شه؛ چون دارن مي‌رن يه جاي خوب. ما از كجا بايد مي‌فهميديم كه اين حال خوب نشانه‌ي چيه؟ هميشه بعد از اين‌كه اتفاق مي‌افته، مي‌فهميم. ولي فكر كنم خودت مي‌دونستي؛ چون هيچي نگفتي و اون‌جوري فقط لبخند زدي. شايد داشتي خداحافظي مي‌كردي و ما نمي‌فهميديم. ولي چه خداحافظي باشكوهي! خيلي‌ها آرزو دارن در اوج خداحافظي كنن؛ اما نمي‌تونن. شايد هم اون لبخند همين معنا رو داشت. شايد اگر حرف مي‌زدي، همه‌ي خداحافظي‌ات مي‌شد همون چند تا كلمه؛ ولي چون هميشه شاعر بودي، فقط مهربان و با سپاس نگاه كردي و لبخند زدي. حالا كه فكر مي‌كنم، مي‌فهمم اين‌جوري بيش‌تر حرف زدي.

من هي بايد از تو ياد بگيرم. يادته سال‌ها پيش وقتي از مشهد به تهران آمدم، تو روي صحنه‌هاي تئاتر مي‌درخشيدي. من كلي دويدم تا روي صحنه بيام و ديده بشم.

بعدها هم كه تو روي پرده سينماها مي‌درخشيدي، باز هم من كلي دويدم تا روي پرده بيام و ديده بشم.

يادته من اولين فيلمم رو كه بازي كردم، تو «هامون» بودي. من يادمه كه در فيلم «كيميا»، دست منو مي‌گرفتي. كلي حال مي‌دادي كه رو بيام و ديده بشم. بعد هم فقط يك بار ديگه شانس داشتم در كنار تو بازي كنم؛ تو فيلم «درد مشترك»، چه بامسما.

ارتباط من با تو، مثل كوهنوردها با كوه‌هاست. هر قله‌اي رو كه فتح مي‌كنن، مي‌بينن پشتش يه قله‌ي بلندتر هست. من هرچي مي‌دوم، تو يه قدم جلوتري؛ مثل الآن. جلوتري ديگه عموجون. رفتي اون‌ور. نمي‌دونم چقدر ديگه بايد بدوم تا به اون‌ور برسم، تازه نمي‌دونم در چه وضعيتي ميام اون‌ور.

پس از اون‌ور يه دعايي براي من بكن. ميگن دعاي اون‌وري‌ها براي اين‌وري‌ها زودتر مستجاب مي‌شه. اين‌جوري كه تو رفتي، كلي «خدابيامرزي» و «يادش بخير» و «حال‌هاي خوب» و «يادهاي خوب» و .. بدرقه‌ي راهته.

من كه شاهدم، خودتم اگه حال‌شو داشته باشي، يه نگاهي به اين‌ور بندازي مي‌بيني.

دست پر رفتي ديگه. مي‌بيني چقدر از من جلوتري! كلي بايد بدوم تا موقع رفتن دستم پر باشه.

البته جات پيش ما خاليه. هنوز سينماي ايران كلي با تو كار داشت. ولي خوب مثل به دنيا آمدنه ديگه. موقعش كه برسه، بايد متولد بشيم. ما يه تولد رو ديديم؛ تو دو تا؛ تولدت مبارك.

مي‌دونم اون‌جا كلي از بر و بچه‌هاي سينما و تئاتر اومدن پيشوازت. حتما كلي هم تدارك ديدن.

ما كه اون دنيا به بازيگري‌مون ادامه مي‌ديم. اون‌جا هم حتما نمايش هست. اون‌وري‌هام حتما به سرگرمي احتياج دارن. پس اون‌جا بي‌كار نمي‌مونيم. وقتي مردم رو سرگرم مي‌كنيم و حال‌شون خوب مي‌شه. يه خدابيامرزي به ما و پدر و مادرمون مي‌گن ديگه. وقتي مردم تو خيابون تو رو مي‌ديدند و بي‌اختيار لبخند مي‌زدند، خودش خدابيامرزيه ديگه. وقتي مردم مي‌فهمن كه تو رفتي و ديگه ميون ما نيستي، گريه مي‌كنن و جاتو خالي مي‌كنن، خدابيامورزيه ديگه.

مي‌بيني خدا چه لطفي به تو داشته كه اين موقعيت و جايگاه ‌رو بهت داده. پس اون‌طرف هم حتما تحويلت مي‌گيره و مي‌بردت روي صحنه‌ها و پرده‌هاي اون‌جا، كه بازم مردم اون‌ور ببيننت و حال‌شون بهتر بشه و خدابيامرزي ادامه داشته باشه.

به اميد ديدار

رضا كيانيان

15
ژوئیه
08

بنويس پدر، بخوان …

بنويس پدر، بخوان ...

بنويس پدر، بخوان ...

» تازه كارش را شروع كرده بود كه از دور مي بينمش؛ در حالي كه كارنامه ام را در دست گرفته ام و به طرفش مي دوم. نمره ها و كلمات داخل كارنامه، با او در مورد دخترش حرف مي زنند، دختري كه چون ستاره اي دنباله دار در آسمان نيلگون علم مي درخشد و بهترين سرنوشت ها برايش رقم خورده است.

گاهي اوقات او را نمي يابم. به خانه باز مي گردم و از مادر مي پرسم كه او واقعا آنجا هست يا نه. با پاسخ مثبت مادر، دوباره بر مي گردم. گامهايم را آهسته بر مي دارم تا او را در حالي كه با بازوان قدرتمندش، قبري را مي كَند و در آن فرو رفته استو هر چند ثانيه يك بار بيلي از خاك به بيرون پرتاب مي كند، بيابم.

هرگاه چشمش به من مي افتد، دست از كار مي كشد، سيگاري روشن مي كند و مي گويد:«بگو، گوشم با توست دختر جان!» من تمام نمراتي را كه در طول امتحانات از زبان لاتين، فرانسه و انگليسي گرفته ام، بلند بلند مي خوانم. تمام نمرات همچون سنگ هاي عقيقي مي درخشد: پانزده، شانزده، هفده از بيست! تنها دو نمره ضعيف در كارنامه ام ديده مي شود كه چون دو نقطه تاريك از روشنايي آن مي كاهد: رياضي و علوم تجربي. تنها درسهايي كه او برايش اهميت دارد و فقط در مورد آنها اظهار نظر مي كند. سپس بدون آنكه لبخندي بزند، بيل را بر مي دارد و به كار خود ادامه مي دهد. مي كَند و مي ريزد، و حرفهاي سنگدلانه اش نيز همين تاثير را در من مي گذارد؛ روحم را مي كَند و هر بار بعد از هر امتحاني، قسمت بيشتر خاك مرغوبش، قسمت بيشتر شور و نشاطش را بيرون مي ريزد؛ اما اين گودال اينگونه كه به نظر مي آيد، گودالي بي انتهاست.

اشك در چشمانم حلقه مي بندد، ولي او نمي بيند و البته من نمي گذارم سعادت ديدن اشكهايم نصيبش شود. اشكها را پنهان مي سازم و آنها را درآشپزخانه، در كنار مادر كه به انتظارم نشسته است خالي مي كنم. مادر مرا همچون دختربچه اي خردسال ـ كه ديگر آن دوران را گذرانده بودم ـ به آغوش كشيد. نوازشهاي گذشته اش بيشتر مورد علاقه ام بود، آن زمان كه گيسوان بلندي داشت و هنگامي كه مرا در آغوش مي گرفت، موهايش همچون آبي تازه و خنك به صورتم طراوتي خاص مي بخشيد.

مي دانستم پدر گرفتار بيماري سختي است. در زندگي چند نوع بيماري را مي توان يافت، به طور مثال بيماري مادرم اين است كه هيچگاه چيزي را جدي نمي گيرد. اين بيماري هيچ خطري ندارد و هيچ كدام از موارد حياتي زندگي را تحديد نمي كند، اما پدرم بيماري درمان ناپذيري دارد به نام بيماري «كمال گرايي»! همه چيز بايد بهترين باشد و آن بهترين هيچ وقت وجود ندارد… هيچ وقت. اما اين بيماري غير قابل تحمل است و من پس از يك سال، متوجه اين جريان مي شوم. ديگر دوان دوان به سويش نمي روم. پس از اين كه كارنامه ام را مي گيرم، آن را روي كمد پرتاب مي كنم و ديگر اهميتي به توضيح و تفسيرهايش نمي دهم؛ توضيح و تفسيرهايي كه از قبل قابل پيش بيني است. «

ديوانه وار

اثر جاودانه كريستين بوبن

ترجمه سيد حبيب گوهري راد، انتشارات رادمهر

خارجي، عصر، مركز تجاري گلستان

با وجودي كه ساعت 7 بعد از ظهر بود ولي از آسمون آتيش مي باريد و تو اون هواي داغ وقتي چشمون افتاد به بستني فروشي، به هم يه نگاه كرديم و نيشمون تا بناگوش باز شد. آيس پك هم شد بستني؟! فالوده شيرازي رو با بستني زعفرونيِ كنارش، بچسب!

داخلي، عصر، مركز تجاري گلستان

سرتو كه مي گردوني همه جا پُره از تبريك روز پدر، همه مغازه ها مي خوان توجهتو به سمت خودشون جلب كنن. من نمي خوام. دور حوض جاي خوبيه واسه نوش جان كردن فالوده شيرازي كه داره باهامون حرف مي زنه، ولي شلوغه … همه هم لنگاشونو قدِ دروازه قزوين باز كردن. يه پيرزن و مرد پيرش (با يه دوربين عكاسي كه از گردنش آويزونه)؛ اونايي كه بغلشون بودن پا مي شن. نمي دونم بايد براي چيز به اين كوچيكي هم خدا رو شكر كرد يا نه؟ اهميتي نمي دم و به جايي كه نصيبمون شده و فالوده فكر مي كنم. به نظر مياد پيرزن هم با من موافقه، چون به محضي كه نشيمنگاهمون دور سنگي حوض رو لمس مي كنه، در حالي كه نگاهش رو از ما به مرد پيرش ميندازه، ميگه: «فالوده مي خوريد برم بگيرم؟»

داخلي، عصر، مركز تجاري گلستان

آخرين تكه هاي آب شده وجود فالوده شيرازي و بستني زعفروني كنارش رو بدون توليد صدا سر مي كشم. آرزو خيلي وقته كه كارش تموم شده، من حتي نفهميدم كِي سَر كشيدش؟؟ يعني من دچار بي تفاوتي شدم؟ خيلي الكي ياد سهراب مي افتم: «دچار يعني عاشق، و فكر كن كه چه تنهاست، اگر كه ماهي كوچك، دچار آبي درياي بيكران باشد…»

كنار هم نشستيم، فكرامونو، بلند بلند به سمت گوشاي اون يكي نشونه ميريم ـ يه دوئل فكري. مرد پير سوژه خوبيه كه فكراي بلند بلندمون رو با محوريت اون شروع كنيم. الان نزديك نيم ساعته كه پيرزن رفته و مرد پيرش به خيال بستني اينجا به مردم خيره مونده. ما هم زير زيركي مرد پير رو نگاه مي كنيم. ازش خوشم اومده، از خودش با دوربين عكاسي كه آويزون گردنشه، از نگاه خيره اش.

داخلي، غروب، مركز تجاري گلستان

آرزو منو به فكر فرو برده يا من خودم رو به زور در چيزايي كه بهم گفت فرو كردم؟ اهميتي نداره، مهم اينه كه من از غرق شدن اونهم تو فكر و خيال لذت مي برم و چه خيالي بهتر از اوني كه آرزو دستمو گرفته باشه و پرت كرده باشه توش! دوسش دارم، هم آرزومو و هم … اين اون چيزي بود كه اون لحظه تمام وجودم، حسش كرد. كاش مي شد همون لحظه كه چيزي رو با تمام وجود حس مي كنيم در زمان دفن بشيم.

مرد پير با همراهش (!) به پيرزن، نه، اينطور كه پيداست دخترش، وصل مي شه. از اونور اين اتصال يكي بهش ميگه كه دارن تو رستوران غذا مي خورن (!؟!؟). خيلي راحت.

ــ من يك ساعته كه اينجام و جايي نرفتم، چون ممكن بود منو گم كنيد. من منتظرتون مي مونم، زودتر پاشين بياين.

اينو با اندكي تغيير لحن به اونور اتصال ميگه، يه جوري كه به نظر بياد عصبانيه. به اين فكر مي كنم كه عصبانيت عامل خوبي مي تونه باشه براي اينكه كسي رو وادار به انجام كاري كنه؟

پا مي شيم تا يه دوري بزنيم و بعد عازم خونه بشيم. هنوز هم غرقم. با عصبانيت از زمان مي خوام كه وايسه تا من توش دفن بشم. مرد پير داره هنوز خيره به روبروش نگاه مي كنه؟ به روبروش نگاه مي كنم شايد چيزي ببينم. چيزي نيست جز عبور انسانها از كنار هم…

خارجي، شب، محوطه خارجي مركز تجاري گلستان

بايد برگرديم خونه. اينو آسمون تاريك بهمون گفت و ما هم ازش اطاعت كرديم. جلوي در مركز تجاري كه مي رسيم آرزو توجه منو به چيزي جلب مي كنه. آشناست، چشم ميفته به دوربين عكاسيش و بعد به نگاه خيره اش. آره خودشه. همون مرد پير. اينجا چيكار مي كنه؟ الان حدود يك ساعتي از موقعي كه از كنارش رفتيم مي گذره. به نظر مياد كه به ترسش از اينكه نتونن پيداش كنن غلبه كرده و از اونجا پا شده اومده اينجا دم در نشسته. هنوز به روبروش خيره مونده و هنوز هم فقط ميشه عبور انسانها رو از كنار هم، روبروش ديد.

از آرزو مي پرسم: آجي، يعني ميشه آدمو تو اين سن بذارن سرِ راه؟؟

داخلي و خارجي، هميشه، ايران

از اونموقع كه به دنيا ميايم بهمون مي فهمونن كه پدر يعني كسي كه بايد بهش احترام گذاشت و دوسش داشت. مدرسه كه ميريم اولين جمله اي كه ياد مي گيريم اينه: بابا آب داد.

بچه كه هستي بابات واست مي شه يه اسطوره، يكي كه دوسش داري، يكي كه همه چي و همه كس وادارت مي كنن كه بهش احترام بذاري… بابات واست مي شه يه تنديس، پر از صفتاي خوب و زيبا و تويي كه جلوش زانو مي زني و از ته قلب دوسش داري و خوشحالي از اينكه كه يكيو داري به اسم بابا و اين تصور واقعا لذت بخشه … تصور داشتن پدري كه دوسش داري و اونم دوسِت داره.

وقتي كه ديگه بچه نيستي (چي هستي پس؟!!) تنديسي كه ساخته بودي يا برات ساخته بودن ميشكنه، مي فهمي كه تمام اين مدت يه مجسمه رو دوس داشتي و اونم يه فرزندي كه توي روياهاش مي ديده و اون فرزند رويايي «تو» نيستي! اونموقع است كه واسه اثبات دوست داشتن پدرت به يه روز واصل مي شي، (چون نمي توني اونجوري كه اون مي خواد دوسش داشته باشي) كه خيلي وقتها هم اگه تابلوهاي توي خيابون و تلويزيون مدام با جملات مسخره مُجريش تو كله ات نكنه، يادت نمونه. روزي كه يه جوراب (!) يا امثال اونو كادو كرده يا نكرده، ميديدم به تنديسمون و تُفمون رو مي چسبونيم بهش، دستمانو حلقش مي كنيم و مي گيم: «بابا خيلي دوســــِت دارم. روزت مُباررررك!» و از اينكه اينقدر تهوع آوريم و دروغامونو رو اين و اون بالا مياريم لذت مي بريم و به خودمون مي باليم.

از اونموقع كه به دنيا ميايم تا وقتي كه پرتمون مي كنن تو قبر، در حال ساختن اسطوره ها و مجسمه هامون هستيم. مجسمه هايي كه خودمون بعدا مي شكنيمشون و البته اين ديگران هستند كه مقصرند و سزاوار سرزنش. ديگراني كه خودشون هم مجسمه مي سازن و ميشكنن و اونا هم بقيه رو سرزنش مي كنن. هيچوقت از خودمون نپرسيديم: باباااا آخه مگه ما كي هستيم؟!! ميكل آنژ؟؟؟؟!!! (هرچي كه مي گذره بيشتر به عمق اين جمله كه ميگه: «هنر نزد ايرانيان است و بس» پي مي برم)

09
ژوئیه
08

اسمم فاطمه خاتون بود

مادر بزرگم فقط يك اسم بود. اسمش را فراموش كرده‌ام. آخر 671 سال از آن روزها مي‌گذرد. چه‌طور مي شود اين همه سال اسم‌ها يادم بماند؟ اما يادم هست كه مادربزرگ روبنده سياه مي زد. روبندش كه كنار مي رفت،‌ يك لبخند بود؛ يك لبخند بي نهايت. او روي لبخندش روبند مي‌زد. ارثيه‌اش براي من يك پيراهن بته جقه‌اي زري‌دوزي بود، با آن آستين‌هاي بلند كه روي مچم چين مي خورد. كنار يقه و سرآستين‌اش، ريزريز گلدوزي شده بود؛ با نخ گُلي، سرخِ سرخ. مطمئنم مادربزرگ چشمش را روي گلدوزي سرآستين‌هاي من گذاشت. همه عمرش فقط همين پيراهن را دوخت.

مادرم مي گويد:‌ «اين همه سال ماند و ماند تا قد تو باشد». دور كمرش، دور مچ و حلقه سرآستين‌اش، بلندي‌اش واي كه چقدر قد من است. مادربزرگ از كجا مي‌دانست؟!
پيرهن بته جقه‌اي تن هيچ دختري نمي‌رفت شايد هم مي رفت، اما تنگ و كوتاه آن وقت همه مي فهميدند كه اين پيرهن، پيرهن او نيست. پيرهن يك نفر ديگر است. پيرهن من است.
اولين بار كه پيراهن را پوشيدم، مادربزرگ روبنده‌اش را كنار زد،‌ براي اولين بار كنارش زد. مي خواست تماشايم كند. مي‌خواست حظ كند. آن‌وقت لبخندش پاشيد روي همه چيز، روي من. لبخندش نور بود، خورشيد بود. كسي طاقت لبخندش را نداشت.
مادر كه لباس را تنم ديد. چشمش از خوشحالي برق زد. آمد لبخند بزند، مثل مادربزرگ اما انگار يكهو چيزي يادش افتاده باشد. برق چشمش پريد. آب توي چشمش جمع شد. گفت: «بميرم الهي برايت! يعني طاقتش را داري؟ كاش لباس اندازه‌ات نبود».

اما لباس اندازه‌ام بود.

***
مادربزرگ دوباره روبنده‌اش را انداخت. نزديكم آمد. بغلم كرد. بدجوري بغلم كرد. سفتِ سفت فشارم داد. دردم آمد. شانه‌هايم داشت خرد مي شد. مي خواستم داد بزنم، اما نزدم. دندان‌هايم را كليد كردم. خودم را قورت دادم. روي قلبم ايستاده بودم. پاهايم طاقت نداشت. مادربزرگ گفت: «طاقتش را داري»؟
پلك‌هايم را روي هم گذاشتم، يعني كه دارم. مادربزرگ گفت:‌ «نمي پرسي طاقت چي را»؟
گفتم: «هرچه باشد».
گفت: «به تو مي‌آيد. برازنده‌ات است. اصلاً قد توست. مال خود خودت است. هفتصد سال است كه دارم مي دوزمش، هم شب، هم روز، مي فهمي؟
چشم‌هايم را بستم، يعني كه مي فهمم.
مادربزرگ چرخيد،‌ جرخيد و چرخيد. روبنده‌اش روي صورتش نمي ماند. روبنده‌اش سفيد مي شد، سفيد سفيد. مادربزرگ انگار مي رقصيد، مثل زمين كه مي‌رقصد، مثل خدا كه مي رقصد.
گفت وقتي بپوشي‌اش، ديگر دلت توي سينه ات جا نمي شود. دلت مي رود. دلت سر مي رود. يعني كه عاشق مي‌شوي، عاشق. نورش مي پاشيد روي صورتم، روي دست‌هايم. روي دامنم. دلم مي‌رقصيد.
گفتم: «عاشق مي شوم،‌ عاشق».
لباس بته جقه‌اي را پوشيدم، با آن گلي كه روي سرآستينم بود.
توي كوچه‌هاي قونيه راه افتادم. رفتم. آنقدر كه كف پاهاي كوچكم تاول زد. خانه‌اش روشن بود؛ معلوم معلوم.
همه مي دانستند خانه خداوندگار كجاست، اما من با او كاري نداشتم خداوندگار من كس ديگري بود.
وقتي كه مي گذشت، از جلوي مسجد جامع كه رد مي شد، گذرش كه به بازار زركوبان مي افتاد توي مدرسه، توي مجلس تذكير، وسط سماع و نعره و بيخودي، همه مي‌گفتند: «مثل اينكه برادرش است؛ برادر كوچكش. چه‌قدر مثل اوست. چه‌قدر اوست.»
اما او برادرش نبود؛ برادر كوچكش. پسرش بود، پسر بزرگش، «بهاء‌ولد».
روبنده‌ام سياه بود. اما چارقد كوچكم سبز،‌ با يك عالم گل سرخ و سفيد. چارقدم را توي پيچ كوچه انداختم. توي كوچه‌اي كه بهاء‌ولد از آن مي گذشت.
چارقدم بوي مرا مي داد؛ بوي سرشاري، بوي گم شدن، بوي عشق.
چه‌قدر بمانم؟ چه قدر…؟
بهاء‌ولد چارقد كوچكم را ديد. همان كه بوي مرا مي داد. خم شد. برش داشت. بوييدش. بوي مرا فهميد.
دلم رفت. دلم از سينه‌ام رفت.
مادربزرگ راست گفته بود.
فردايش خداوندگار به خانه ما آمد؛ ملاي روم. پدرم باور نمي‌كرد. پدرم كه «صلاح‌الدين» بود، صلاح‌الدين زركوب، خاك پاي ملاي روم را بوسيد. قدمش را روي چشم گذاشت.
و من از پشت پرده و روبنده‌ام،‌ بي‌تابي بهاء‌ولد را مي ديدم.
گفتند كه كوچكم. پدرم فرصت خواست. پدرش رخصت داد.
قلبم هزار پاره شد. بهاءولد برگشت. دلم با او رفت. دلم ديگر برنگشت.

***
نامم «فاطمه خاتون» بود.
مادربزرگ، دلم مي سوزد، دلم آتش است. اين چه لباسي بود كه دوختي؟ 671 سال است كه دلم مي گردد؛ دنبالش مي گردد.
كجايي بهاءولد؟ چارقدم بوي تو را مي دهد. پيرهن عاشقي‌ام!
مادربزرگ روبنده سياهش را بالا مي زند نورش مي پاشد روي من؛ روي شب؛ روي تاريكي.
ـ گفتي كه طاقتش را داري؟
ـ دارم.
ـ هر چه باشد.
ـ هر چه باشد.
روبنده مي افتد،‌ مادر بزرگ مي رود.
روبنده‌ام را بالا مي زنم. نورم مي پاشد، روي شب، روي تاريكي.
راه مي افتم. قرن‌ها را توي مشتم مي فشارم. غنچه هاي روي سرآستينم گل كرده است. بويش توي كوچه هاي دنيا پيچيده است. من اين بو را بلدم.
دنبال بوي گل‌هاي سرآستينم مي روم. كوچه هاي دنيا چه‌قدر طولاني است. چارقد كوچكم بوي تو را مي دهد. پيرهن عاشقي‌ام.

(عرفان نظر آهاري)